با سلام
میدونم خیلیهاتون عصبانی هستید. حق دارید. میدونم خیلیهاتون نگران هستید. حق دارید و اما آنچه که اصلا حق ندارید اینست که مایوس باشید.
حضرت مولانا میگه
مدتی در مثنوی تاخیر شد مهلتی بایست تا خون شیر شد
تا نزاید بخت تو فرزند نو خون نگردد شیر شیرین خوش شنو
ما تا زمانی که تجربه کافی برای تظاهرات کسب نکنیم و زمانش فرا نرسیده، ممکنه بازم از این اشتباه ها بکنیم و میدانم که این خیلی تلخه. هنوزم تلخیش زیر زبونمه. اما اگه به شیرینی شیری که دنبالش هستیم فکر کنیم میبینیم که می ارزه که این تلخی ها رو هم مزمزه کنیم.
خوب حالا سوال اینجاست که چرا این اتفاق افتاد و چرا ما با اینکه اکثریت بودیم نتونستیم خودمون رو درست به رخ حکومت بکشیم.
من فکر میکنم که من میدونم چرا. اگه حوصله دارید بنشینید و اینو تا آخر بخونید تا بگم به نظرم کجای کار میلنگه:
برای هر جنبش چند عنصر معمولا هم وجود داره و هم حیاتی که وجود داشته باشه تا با کمک اونا جنبش راهشو به هدف نزدیک کنه. هر کدوم از این عناصر یک عملکرد مشخصی داره که دیگری نه میتونه داشته باشه و نه باید داشته باشه وگرنه همه چی به هم میریزه و بدنه جنبش دچار سردرگمی میشه. این عناصر شامل موارد زیر اند:
1. نظریه ها و نظریه پردازان: مبانی فکری جنبش برای حرکت باید مشخص باشه. مثلا آبشخور فکری برای جنبش سبز از دو منبع فراهم میشه. یکی مبانی شناخته شده حقوق بشر و فلسفه حق محوری انسان در مقابل فلسفه تکلیف محوری انسان (شامل کلیه مکاتب معتقد به تعیین سرنوشت انسان توسط خودش) و دیگری مبانی روشنفکری دینی است. این قسمت دوم درواقع کاربرد جدی دارد برای اون افرادی از جنبش که دارای اعتقادات دینی قوی هستند و برای مقابله با نظریه ولایت فقیه و تفسیر طالبانی از اسلام دنبال یک تفسیر انسان محور از دین میگردند.
2. رهبران جنبش: مثال مناسب آنها در جنبش سبز آقایان موسوی، کروبی، خاتمی هستند. این افراد موظف هستند تا ویژگی های فراگیری جنبش را ترسیم کنند. یعنی بگویند که این جنبش دنبال چه اهداف کلانی است. مثلا آزادی یا مخالفت با دیکتاتوری و یا ایرانی برای همه ایرانیان یا چیزهایی شبیه آن و تحلیل های کلان از تقابل جنبش و حاکمیت را ترسیم نمایند. این آقایان باید حوادث را واقع بینانه تحلیل کنند ولی آرمانشهر را حماسی ترسیم کنند. آنها هیچوقت نباید وارد دام کودتا گران شوند و از هر یک از همراهان جنبش ابراز برائت کنند. بگویند که جنبش بدنبال این اهداف هست و هر کس از این اهداف حمایت میکند ما استقبال میکنیم. در غیر اینصورت جنبش روز به روز تحلیل میرود. آقایان نباید مستقیما خود، مردم را دعوت به راهپیمایی کنند و همینکه سایتهای نزدیک به آنها چیزی را بگویند برای بدنه جنبش کافی است و باید در بیانیه ها، یا تحلیل ارائه دهند و یا آرمانشهر را ترسیم کنند.
3. استراتژیستهای جنبش: این گروه که جایشان در جنبش سبز به شدت خالی است باید گروههایی باشند با هویتی مخفی و در ارتباط با حلقه های نزدیک به رهبران. مثلا برای تهران با بیست و اندی منطقه، تعداد این گروهها به بیش از 100 تا 200 گروه برسد و هر گروه استراتژی ممکن برای تجمع از محله خود را با گروههای بالا دستی تنظیم نماید. تجربه حضورهای موفق ما در خیابانهای تهران مربوط به زمانی است که ما در محلهای متعدد تجمع کرده ایم و یا توانسته ایم نیروهای کودتا را غافل گیر کنیم. به هر حال این گروههای مخفی با استفاده از برنامه ریزی محله ای یا منطقه ای میتوانند برنامه ریزی درستی را برای تجمعات طراحی نمایند. تدوین شعارها بر اساس منطقه سکونت، اطلاع رسانی محله ای برای اجتماعات، تغییر تاکتیکها مثل تغییر مسیر تظاهرات برای غافلگیری نیروهای سرکوب و ... همه و همه از رسالت این گروههای سازماندهی و برنامه ریزی مخفی خواهد بود. بدین ترتیب اگر بافت محله ای بسیار محافظه کار است ، جنبش برای یارگیری بیشتر میتواند شعارهای محافظه کارانه تر مثل ننگ بر این دولت مردم فریب بدهد و در جایی که بافت محله کمتر محافظه کار است شعارهای کمتر محافظه کارانه داده خواهد شد.
4. مبلغین: افرادی که ژورنالیست هستند و یا از قدرت ارتباط با مردم برخوردارند. مثل آقای سازگارا و یا سایت بالاترین و جرس و ... باید دو وظیفه اصلی ، اطلاع رسانی برای جنبش و تقویت روحیه بدنه جنبش را بعهده بگیرند. اینان گروه بسیار مهمی از جنبش هستند چرا که هم باید با نظریه پردازان، هم با رهبران و هم با استراتژیستهای جنبش در ارتباط باشند و در نهایت آنها را به بدنه جنبش وصل نمایند. این گروه همان گروهی است که باید بخشی از برنامه ریزی تجمعات را که به اطلاع بدنه جنبش برساند.
5. بدنه جنبش: که بار اصلی را برای پیروزی جنبش، آنها بعهده دارند و مجریان سیاستهای برنامه ریزی شده هستند. طبیعی است که عدم موافقت و یا موافقت بدنه با یک سیاست شرط اصلی حرکت جنبش خواهد بود.
در روز 22 بهمن، متاسفانه نقشها با هم قاطی شد. آقای سازگارا و سایت بالاترین در آن سوی مرزها برای جنبش استراتژی تعیین کردند و دیدیم که آن استراتژی ها جواب نداد چون بومی نبود. البته من هم این برادران را واقعا دوست دارم و هم به نیت خیرشان باور. اما با کمک مثال آنها این حقیقت را میخواهم بگویم که وقتی نقشها قاطی میشود بدنه جنبش گیج میشود. مثلا در نقشه ای که مرکز هماهنگی داده بود گفته شد اگه آزادی بسته بود بروید جام جم و یا اوین. این دوستان اگر خارج هستند که هیچ. اگه هم داخل ایران هستند فاصله اوین تا آزادی را همیشه با ماشین طی کرده اند وگرنه چطور انتظار دارید مثلا یک میلیون نفر از آزادی تا اوین پیاده راه بیافتند و یا کدام وسیله نقلیه میتواند یک میلیون آدم را از آزادی تا اوین جابجا کند.